به نام خدا

زنده باد آزادی
امروز چهارشنبه 13 آذر 1387  به وبلاگ  زنده باد آزادی  خوش آمدید


¿این چهارشنبه های لعنتی...
چهارشنبه 6 آذر 1387

 

چهارشنبه، روز مرگ است... روز نابودی

 

روز طناب.. روز دار..

 

آویزان می شوی از آن بالا، چشمهایت بسته است و پاهایت تلو تلو می خورد.. می رقصی در آسمان و صندلی زیر پایت نیست.. تکان تکان می خوری.. به خرخر می افتی.. چشمانت از حدقه می زند بیرون، جای پایی می خواهی برای ماندن، برای ایستادن.. دستانی می خواهی برای رها شدن.. اما نداری هیچ کدامشان را.. سرت کج می شود.. صورتت کبود می شود، نفست به شماره می افتد و تمام...

 

چهارشنبه های اول هر ماه، در این شهر روز مرگ است.. آدمهایی از جنس تو.. به جرمهای کرده و ناکرده.. زنی، کودکی، پدری، مادری.. از دو روز پیشش می رود به سلول انفرادی، آفتاب نزده می آورندش به محوطه زندان، چشم بندی می زنندش و آویزانش می کنند.. مجریان حکم می روند به خانه تا چهارشنبه ماه دیگر.. باز صندلی ای دیگر.. باز رقصی دیگر.. باز مرگی دیگر

 

فاطمه را امروز اعدام کردند به تاوان گناهی که نمی دانم بگویم کرده است یا نه.. مادری، زنی، مردش را، شوهرش را، همسر صیغه ایش را و یا هر چه اسمش را بگذارید، می کشد.. مردی که در حال تجاوز به دختر 16 ساله اش بوده، و فاطمه خلاصش می کند و جسدش را مثله کرده، روانه جایی می کند، تا خود و دخترش از آن پس آسوده بخوابند..

 

فاطمه اما یک زن است.. شاید او باید پیش از اینکه مادر می بود به همسر بودنش فکر می کرد.. یا باید میان شوهر و فرزند یکی را انتخاب می کرد.. یا تحمل تجاوز به دخترش  و یا کشتن شوهرش.. فاطمه اما راه دوم را برگزید.. فاطمه یادش بود که مادر است و بهشت زیر پایش است و اولین وظیفه اش مادرانگی است!..

 

فاطمه، دخترش را از درد سنگین یک تجاوزرهانید و خودش رنج 7 سال زندان را به جان خرید و بالاخره، امروز به بالای چوبه دار رفت.. تقاص مادرانگی اش را پرداخت.. همان که هر روز در بوق و کرنایش می کنند و آن را اولین وظیفه هر زنی می دانند...مادر بودن گناه فاطمه بود...

 

یادمان باشد، دیگر بهشت را به حکم دادگاه هایی مردانه، از زیر پای مادران برداشته اند.. یادمان باشد زیر پاهایمان را که نگاه کردیم، دیگر به دنبال ردی از بهشت نباشیم.. از این پس طناب دار است که به جرم دفاع از فرزند، زیر پاهایمان است..

یادتان باشد، دیگر مادر نباشید...

 

***

پی نوشت:

 

آذرماه است... دوباره

 

4 دانشجوی علامه را گرفته اند، که چرا حقشان را برای ادامه تحصیل طلب کرده بودند.. حالا لابد، مهدیه با چشم بند و یک چادر آبی رنگ به سر، روزی چند بار طی می کند راهروهای 209 را تا هر بار وارد یک اتاق شود، و مشتی سوال را پاسخ دهد .. حق دارند آخر، به قول حاجی، جمهوری اسلامی پول خرجتان می کند که آدم باشید، اگر قرار باشد در دانشگاه شعور و فهم نیاموزید، پول الکی خرجتان نمی کنیم..

 

بچه ها اعتصاب غذا کرده اند..

 

کسی صدایش در نمی آید... راستی این همه محروم از تحصیل، اینهمه حکم کمیته انضباطی، بقیه کجا رفته اند؟

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 6 آذر 1387 و ساعت 09:47 ب.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در چهارشنبه 6 آذر 1387 و ساعت 09:54 ب.ظ


¿تعطیل شد... خلاص
یکشنبه 3 آذر 1387

 

 

مگه شما معلمشون نیستی، بیرونشون کن از مدرسه..

 

نگاهم می افتد به غلام که زانوهایش را بغل زده و نشسته است گوشه ی حیات و آرام اشک می ریزد.. " خاله، قبول نمی کنند، می خوان مدرسه رو تعطیل کنند" و قطرات اشکش درشت تر می شود..

 

دستان زمختش دورم حلقه می شود و سرش را می گذارد روی سینه ام.. گریه می کند بچه.. معلوم نیست، بر سر مدرسه چه پیش می آید و تازه عادت کرده بودیم به هم..

 

آن طرف مرد مأمور با کلاه کج، تلاش می کند تا بچه ها را بیرون کند و آنها گاهی التماس می کنند و گاهی شعار می دهند" ما مدرسه نیاز داریم"، اما آنها بچه ها را نمی بینند.. اشکهای غلام، دل کسی را نمی لرزاند و یا نگاه مضطرب شکوفه که می گوید" حالا کجا باید درس بخوانیم"

 

مثل تمام ساعاتی که در خیابان های این شهر از کنار این کودکان و بی تفاوت به صورت های سرمازده شان؛ عبور می کنیم و نمی بینیمشان، حالا هم مأموران پلیس امنیت رویشان را بر می گردانند تا نکند" عمو گفتن های بچه ها، خاطرشان را مکدر کند".. رویشان را بر می گردانند، تا نبینندشان..

 

اصلا به قول خانم مأمور، " این بچه ها حقی برای تحصیل ندارند، آنها را باید از خاک وطن بیرون کرد" اینجا برای خودمان هم به اندازه کافی جا نداریم...

***

ساعت 10:30 صبح است، زنگ تفریح است، طبق معمول، جلال و لطیف در حال زورآزمایی هستند و زهرا از سر و کول آدم بالا می رود.. رفیع هم آمده و گوشه ای نشسته است..

 

پشت در دفتر، سه مأمور ایستاده اند، یک مرد لباس شخصی، یک مرد با لباس نظامی و یک زن چادری.. که رئیس آنهاست..

 

صورت بچه ها چسبیده به شیشه های درب دفتر، و هر کس می خواهد بداند چه شده است و این افراد ناآشنا چه می کنند در مدرسه.. کم کم زمزمه بسته شدن مدرسه به گوش بچه ها می رسد و حالا هر چه می کنی نمیتوانی آنها را راهی کلاس ها کنی..

 

همه چشمهایشان به سمت دفتر است تا ببینند، غریبه ها وقتی بیرون می آیِند چه خواهند کرد و غلام مدام خبر می آورد که" قبول نمی کنند" ... بچه ها عصبانی شده اند و غلام می گوید که ماشینشان را پنچر می کنیم.. این بچه ها وقتی تصمیمی بگیرند، نمی شود مانعشان شد و هر چه داد می زنی که " نه این کار، شرایط را بدتر می کند" در گوش کسی فرو نمی رود و دقایقی بعد لاستیک جلوی ماشین غریبه ها کم باد است و لگدهایی است که نثار درب و چراغهای ماشین می شود.. هر کس رد می شود، تمام خشمش را در لگدی نثار ماشین می کند..

 

بچه ها با خوشحالی از کاری که کرده اند، می گویند و مرد غریبه می پرسد" آیا در کلاس دختر هم دارید؟"

 

***

 

"کلاسها را تعطیل کنید"

 

همه جمع شده ایم در حیاط مدرسه و بچه ها می گویند که نمی روند.. و مرد غریبه با لباس نظامی، نهیب می زند که بیرونشان کنیم..

دقایقی بعد، آخرین افراد هم از درب خارج می شوند و سیمی به دور در بسته می شود، به نشان تعطیلی... که یعنی اینجا بسته شده است.. خلاص..

 

***

 

حالا، نمیدانم میلاد اگر نیاید به مدرسه تمام خشمش را از کتک های پدر، کجا خالی می کند.. نمی دانم مشت های گره کرده اش اگر از روی محبت روی بدن ما فرود نیاید، کجا می خواهد تخلیه کند خودش را..  نمی دانم، حالا بشیر دیگر کجا می خواهد فارغ از نگاه های عذاب آور رهگذران در خیابان، دو ساعتی را درس بخواند و بازی کند...

یا روح الله، یا غلام، یا لطیف، یا حسینا و محمد...

 

***

 

اینجا، مملکتی است که به جای تشکر از فعالان اجتماعیش که جمعی کودک را برای فرار از آسیب های اجتماعی جمع کرده اند و تلاش میکنند تا آموزششان دهند برای رویارویی با جامعه، هزار جور وصله ناجور می چسبانند به نامشان که دیگر نروند دنبال این جور کارها، دفتر "جمعیت دفاع از کودکان کار و خیابان" را بسته اند و برای هیچ کس هم در این مملکت مهم نیست که حدود 200 کودک بدون شناسنامه را اواسط سال محروم کرده اند از تحصیل و دیگرانی را از سایر خدمات جمعیت..

 

اینجا همان مملکتی است که فریاد عدالت رئیس جمهورش دیگر دارد گوش فلک را کر می کند..

 

اینجا برای مسئولینی که پشت میزهای گرم و راحتشان نشسته اند و کاغذ بازی می کنند، تفاوتی نمی کند که میلاد ، فردا سر از زندان در بیاورد یا غلام ، گوشه خیابان از سوی چند نفر از ما بزرگترها مورد تحقیر و ضرب و شتم قرار بگیرد و تمام نفرتش را روزی در یک ضربه چاقو بر بدن یک نفر وارد آورد و روانه زندان های این شهر شود..

 

اصلا مهم نیست که چه پیش می آید... آنها باید به خانه هایشان در افغانستان فرستاده شوند.. و یکی نمی گوید که گناه این کودکان در بوجود آوردن شرایط فعلیشان چیست؟

 

پی نوشت : حالا کجای این دنیا هستی نمی دانم، اما درب ورودی ایستگاه متروی 7 تیر، هنوز تصویر تو را به یاد م میاورد.. هوا سرد بود.. امروز یکشنبه بود و نیامدی!

 

پی نوشت 2: پروانه هم در اینجا نوشته است در همین مورد

 

و اخبار را می توانید از اینجا و اینجا ببینید

 

نوشته شده در یکشنبه 3 آذر 1387 و ساعت 07:17 ب.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در - و ساعت -


¿گناه آنها چه بود ...؟
چهارشنبه 15 آبان 1387

 

 

سکوت...

 

" خدا ازشون نگذره خانم.. ببین چی سره بچه هامون آوردن".. هق هق می کند زن.. زار می زند و در صدایش انگار که فریاد است که بلند می شود و من را خطاب می کند، " خانم فلانی، مگر گناه بچه های ما چه بود.." و من ساکتم، .. چه بگویم به زن، گناه فرزندش را که حالا گوشه بیمارستان روانی خوابیده است، چطور برایش تفسیر کنم.. چه بگویم برایش تا تسکینش دهم.. صدایش می لرزد و خودش را جمع و جور میکند

 

حکم تیرش را داده اند، من دست تنها چه کنم با یک پسر که 17 سالگی به اتهام سیاسی، زندانیش کردند و حالا به اتهام اوباشگری...

 

روزهای اول که آزاد شده بود مرتب از هوش می رفت و دکتر می گفت که اثر ضربه هایی است که بر سرش خورده، همیشه می گفت مامان با باتوم برقی تو سرمان می زدند، می زدند، می زدند.. آنجا رحمی در کار نبود.. آنجا انسانیتی نبود، ما یا باید می مردیم و یا روانی بیرون می آمدیم.. و چه بد که من جز مرده ها نیستم امروز...

 

گریه می کند زن... زار می زند...

 

شوهرش چند سال پیش ترکش کرده و زن دیگری گرفته، او مانده است و فرزندانش، با خانه ای که از پدر به ارث مانده و هنوز تقسیم نشده میان فرزندان و او از آنجایی که دختر است، سهم زیادی هم نخواهد داشت از ارث پدر..

 

با خرج میثم چه کند.؟. میثم گوشه بیمارستان روانی دراز به دراز خوابیده است... پلیس امنیت می گوید باید خودش را معرفی کند، و گرنه فراری به حساب می آید.. حکم تیر داده اند.. یا یکسال کهریزک و یا شلیک در حین فرار..

 

 2 میلیون خرج بیمارستان است.. "بچه ام دارد از دست می رود، چه کنم..؟"

 

آزاردهنده است که کسی مدام به تو بگوید، بعد از خدا آخرین امیدش هستی و تو وقتی به خودت نگاه میندازی خجالت میکشی از دستانی که نمی توانند کاری بکنند.. چقدر آزاردهنده است که مادری پشت خط زار بزند و تو را به کمک بخواهد و تو نتوانی کاری بکنی.. آنوقت اشک مجالت نمی دهد، اشک از سر ناتوانی.. اشک از سر دلسوزی و یا هر چیزی که اسمش را بگذارید..

 

***

 

روزی که ریختند خانه تا پسر را ببرند، مادر ضجه می زد و التماس میکرد که نزنیدش، او را هل دادند توی شیشه و دستش جر خورده بود.. دخترش را نیز این چنین به دیوار کوبیده بودند، که گریه می کرد برای برادرش که داشت زیر دست و پای مردان سیاه پوش نقابدار له می شد و صدای فریادش به جایی نمی رسید..

 

همه گفتند اراذل و اوباشند.. نه وکیلی وکالتشان را پذیرفت، نه کسی پیگیری کرد.. اراذل بودند و یک شهر در نبودشان راحت شده بود..

 

اصلا چه بهتر که هانی نباشد روی زمین این شهر، که دیگر هیچ جوانی به " شیشه" معتاد نشود.. چه بهتر که میثم روانی باشد و روی تخت بیمارستان..

 

یا حسین عشرتی همواره به یاد آفتابه های دور گردنش باشد...

 

چه بهتر که اینها نباشند در شلوغی این شهر آفت زده، که ما بهتر بتوانیم نفس بکشیم و بی حضورشان شهرمان امن باشد...

 

**

حالا هانی که من نمی شناسمش با یک دادخواست اعدام گوشه زندان رجایی شهر است..

 

میثم روی تخت بیمارستان روانی..

 

حسین عشرتی هر روز می رود پایگاه دهم آگاهی، خودش را معرفی می کند...

 

ابوالفضل را یک شب در خیابان با تیر زدند و مادرش هنوز باور ندارد مرگ پسررا.. که گفتند در حال فرار بوده و کسی باور نکرد حرفشان را..

 

حامی، آن سوی دنیا دربدر به دنبال جایی می گردد برای زندگی...

 

طاهر دوباره برگشته سر زندگیش و حالا هر روز زنگ نمی زند که خانم فلانی، قرار بگذاریم برای ملاقات..

 

وتلخی مطلب آنجا گریبانت را میگیرد که می بینی سن همه این بازداشت شدگان که کنار اسمشان مزین شد به حکم اعدام، به بیش از 26 سال نمی رسد..

 

" این بچه تازه 26 سالشه خانم، با این بلایی که سرش آوردن از این ها چی باقی می مونه؟ "

 

زن مدام مرا مورد سؤال قرار می دهد، و حالا من ساکتم.. و حرفی نیست برای بر زبان آوردن...

کمک می خواهد و دستانم خالی است.. دستانم خالی است و ساکتم ...ساکتم و درد دارم... درد دارم و کسی نمی فهمد...

 

زن گریه می کند...

 

 پی نوشت: طاهر که زنگ زده بود آن روز، خانه توبودیم..کمی که گذشت، آمدی و دنبال کردی حرفمان را و گاهی عصبانی می شدی از لحن گستاخ حرف زدنش.. گفتی که تنها نروم سر قرار.. و باز توصیه کردی که مراقب باشم.. قرار شد قرار را که گذاشتم با هم برویم، ملاقاتش .. آن قرار اما هرگز گذاشته نشد... و حالا دیگر نیستی، تا نگران شوی که چه پیش می آید، .. اولین پی نوشت این وبلاگ هم همیشه مال توست..رفیق

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 15 آبان 1387 و ساعت 10:49 ب.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در چهارشنبه 15 آبان 1387 و ساعت 11:39 ب.ظ


¿...
شنبه 11 آبان 1387

 

برای بچه های جنوب شهر جا انداخته اند ، آنهایی که خانه های شیک بالای شهر را اشغال میکنند، حتما چیزی بیشتر دارند، فرهنگشان بالاتر است.. شعورشان بیشتر است..

این پایین ها، داشتن یک پیکان جوانان گوجه ای برای خیلی ها آرزو است و آن بالا، در خیابان ولی عصر یا سعادت آباد، جوانانش کورس میگذارند در مدل ماشین، با آرایش های آنچنانی  و تفنگ های آب پاشی که مد شده این روزها...، اینجا از شدت دارایی مردمانش دیوانه شده اند.. و این پایین ها، پسرها برای نان شبشان ناچار به دزدی می شوند...

روزهایم این روزها، بین انتهایی ترین نقطه تهران و بالاترین مناطق تهران میگذرد.. از آنجا به اینجا و بر عکس..

و تفاوت بین این دو زندگی، گاهی دیوانه ات میکند..

 

دست های پینه بسته بچه های جنوب، صورت های تمیز شده بچه های شمال با ابروهایی که حالا شیطانی شده است ...  یک کلام که مدام می چرخد در ذهنت و مثل پتک فرود می آید.. حیف تو نیست.. بیا تو شرکت خودمون...

 

عق میزنم روی سنگفرش های شیک میدان سعادت آباد، تمام نداری های این شهر را ....

 

و نمیدانم کجای این داستان ایستاده ام..

 

85 درصد مردم دنیا در فقر زندگی میکنند، تا 15 درصد بتوانند در رفاه باشند...

 

60 درصد مردم ایران زیر خط فقر زندگی میکنند، و خط فقر 500 هزار تومان اعلام شده است

 

سه پسر دست فروش، طی میکنند عرض خیابان را و از ماشین هایی که غم دارایی از سرو رویشان می ریزد، درخواست میکنند تا جنسی ازشان بخرند، نگاه مردم این حوالی اما عجیب بی تفاوت است.. حق دارند آنها تابحال طعم نداری های پدر را نچشیده اند، شب هایی که باید تا صبح با صدای قار وقور شکم خوابید و دم نیاورد، پسرک سوم دبستان است و فردا صبح که بشود، باید شال وکلاه کند به سوی مدرسه.. ساعت 11 شب است و او در خیابان به دنبال فروش بسته ای بیشتر دستمال کاغذی است و تو هر چه میکنی، نمیتوانی بی تفاوت عبور کنی، حتی اگر ته کیفت، تنها یک اسکناس باشد.. و متحیر مانده ای از کیف های پر از اسکناسی، که هیچ کدامشان برای این بچه ها باز نمی شود..

آدم های اینجا، حال آدم را به هم می زنند.. بوی تعفن می دهد، نگاههای بی خیالی که براندازت می کنند..

 

و یادت می افتد به علی 8 ساله که 12 ساعت در روز در کارگاه کار میکرد برای هفته ای 8 هزارتومان، و صورت هایی که آرایش رویشان شره کرده است ، و چیزی ماننده خوره به جانت می افتد...

 

پی نوشت1 : خوش باشی رفیق من.. اما یادت نرود کافه موکا را .. یادت نرود پل کریم خان را.. بادجه تلفن و سوز سرمای دی ماه را.. یادت نرود ما را که هنوز گوشه این شهر کثافت، نشسته ایم و دوره می کنیم شب را و روز را و هنوز را و هنوز باور داریم که جهان دیگری ممکن است..

پی نوشت 2:دوست نازنینی، می گوید که چرا کم می نویسی و آن هم تنها به یک خط بسنده می کنی؟.. نوشتن حس می خواهد رفیق، و وقتی نداشته باشی، هرچقدر هم به خودت فشار بیاوری، دستانت روی دکمه های کیبورد بی حرکت می ماند.. این روزها حسی نیست.. بارانی است.. ابری است... اما سهراب می گوید: "وسیع باش و تنها و سربزیر و سخت!"

پی نوشت 3: ..............

 

نوشته شده در شنبه 11 آبان 1387 و ساعت 03:27 ب.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در شنبه 11 آبان 1387 و ساعت 09:51 ب.ظ


¿....
چهارشنبه 8 آبان 1387

وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 8 آبان 1387 و ساعت 01:12 ب.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در چهارشنبه 8 آبان 1387 و ساعت 01:17 ب.ظ


¿فراموشی ...
دوشنبه 22 مهر 1387

 

یکسال گذشت خواهرجان.. از مهرماه 86 تا مهرماه 87 یکسال گذشت، و شما هنوز پشت میله های آن زندان لعنتی، شب را روز میکنید و روز را شب..

 

یکسال گذشت ، یکسالی که کسی نپرسید، روناک حالا چه میکند در گوشه غبار گرفته سلول، .. میبینی چقدر بیخیال شده ایم.. عادت کردیم دیگر.. عادتمان داده اند.. به اینکه ببینیم و بشنویم که دخترانی در آن سوی مملکت، به اتهام هیچی، می روند زندان و یکسال می مانند و ما عادت کرده ایم دیگر..

 

عادت کرده ایم که صدای گریه مادر هانا را بشنویم که از دلتنگی های مادرانه اش برای دختر 23 ساله اش می گوید و خم به ابرو نیاوریم...

 

آه.. چقدر حالم به هم می خورد از خودمان،  که چرا  می گذریم از کنار همه چیز عین آب خوردن..

 

درست هم و سن سال منی، خواهر جانم، درست هم سن من.. آن سال ها که در بهبوحه جنگ و کشتار بدنیا آمدیم.. قرار نبود اینگونه شود سرنوشتمان.. انقلاب کرده بودند آخر.. برای آزادی و قرار بود من و تو وقتی بزرگ می شویم، طعم شیرین این آزادی را بچشیم ... می چشی حالا، طعم زندان را می دهد.. قرار بود انقلابمان آزادی و برابری برایمان بیاورد.. قرار بود پس از صدای موشک ها و آژیر خطر، صلح را ببینیم و پشت صندلی های دانشگاه، خوشبختی را بیاموزیم.. قرار نبود، به جای دانشگاه روانه زندان شویم..

 

تو اما حالا  پس از یکسال هنوز آنجایی و ما این بیرون گاهی یادمان می افتد به یادت و شاید، تنها شاید لحظه ای غمگین شویم که چه بر سرمان آمده است.. صبح که بشود اما یادمان می رود، روناک و هانا، دارند گوشه آن دخمه های نمور می پوسند و ما ساکتیم..

 

یادمان می رود.. آنقدر راحت که فکرش را هم نمی کنی.. در چشم بر هم زدنی...

 

5 سال زندان برای هانا آمد و ما پشت صفحه مانیتورهایمان، خبرش را خواندیم و بعد غیرتی شدیم و هزار نفری بیانیه نوشتیم که ما اعتراض داریم، و فردا که شد آب هم از آب تکان نخورد و ما دوباره به کارهای خودمان مشغول شدیم.. حالا روناک جان، نوبت توست.. تا یک بیانیه هزار نفری دیگر بدهیم، برای محکومیت 9 ماه حبس اولیه ات.. تا دلمان خوش باشد که هستیم..

 

قرار نبود، به جای درب دانشگاه، هر روز که بیدار می شوی میله های اتاقت را ببینی و فکر کنی به یکسال جوانی ات که رفت، بی آنکه کک کسی را گزیده باشد.. نه قرار نبود اینگونه شود، سرنوشت انقلاب بهمن پدرانمان، و آنها چه خوش خیال فکر کردند، که نسل ما، طعم آزادی را می چشد..

 

می چشیم..

 

هر روز، تو در زندان حسش می کنی و ما این بیرون، هر روز که از کنار نگاههای طلبکارانه گشت ارشادیها عبور می کنیم، حسش می کنیم.. با تمام وجودمان و حالا دیگر حالمان از آزادی هم به هم می خورد و نمی خواهیم برای فرزندانمان چنین هدیه ای را پیشکش کنیم..

 

یکسال دیگر هم که بگذرد، خواهر جان.. چیزی عوض نمی شود و تنها تو آن گوشه پیرتر می شوی هر روز.. که شاید این بیرونی ها کاری کنند. .. خیال عبثی است خواهر.. ما در گذر این روزهای عذاب.. در این شهر پر از کثافت.. دیگر هیچ چیز را به یاد نمی آوریم.. فراموشی گرفتیم.. فکر میکنم اثر داروهایی است که بهمان خورانده اند.. دچار فراموشی شده ایم... و یادمان نمی آید شمارا، و نه هیچ کس دیگر را... بگذار پشت همین مانیتورها، نشسته و دلمان خوش باشد که کاری می کنیم.. اصلا به من چه که کسی در زندان است و هم سن من است..

 

پی نوشت: دلم تنگ شده برای تمام روزهای آذرماه و دی ماه، نه به تلخی آن روزها، که هی  قرار می گذاشتیم زیر پل، کنار همان بادجه تلفن.. که برویم به کافه ی دنج تو، که خودت یافته بودیش.. و بنشینیم و هی بگوییم از اخبار زندان و هی مستأصل، ندانیم که چه کنیم و هی نگران باشیم و من هی بگویم که باورم نمی شود و تو هی بگویی که باورش سخت است اما تحمل باید..

 

پی نوشت 2: تو رفته ای و من باز آذرماه که بشود یا تابستان و یا هر 12 ماه این سالهای عذاب، با صورتی مضطرب می نشینم توی کافه مقابل تویی دیگر، و باز می ترسیم و باز چه کنم ها را مرور می کنیم و این حدیث هر روز ماست و این تکرار ملال آور روزهاست...

 

پی نوشت 3: به همین راحتی محو می شوی از صحنه روزگار

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 22 مهر 1387 و ساعت 10:22 ب.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در سه شنبه 23 مهر 1387 و ساعت 03:52 ب.ظ


¿آمدم...
یکشنبه 31 شهریور 1387

قرار نبود، دیگر وبلاگ نویس باشم... از یکسال پیش تاکنون حتی چیزکی نیز ننوشته بودم در وبلاگ.. اما وقتی چند روز پیش دیدم، وبلاگ نانوشته ام فیلتر شده است، باز تصمیم گرفتم که هرچند دیر به دیر، اما بنویسم.. آمدم به میهن بلاگ... تا این یکی را هم تجربه کرده باشم..

تا بعد..

نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور 1387 و ساعت 11:09 ق.ظ توسط : شیوا
ویرایش شده در - و ساعت -