آنها دیده نمی شوند، زور زدن بی فایده است،در میان این همه شعار انتخاباتی، در میان این همه بیانیه از حقوق زنان گرفته تا اقلیت ها، در میان این همه وعده، شعار و حرف و مطالبات بر حق.. آنها اما هرگز دیده نمی شوند، شاید حتی یکیشان در برابر ماشین یکی از نامزدها، شاخه های گلش را بگیرد و مظلومانه نگاهی کند برای یک تکه کاغذ سبز رنگ یا حتی قرمز رنگ، اما بازهم نامزد محترم، او را نمی بیند، قرارهای انتخاباتی اش دیر می شود و نمی رسد به سخنرانی های متعددش.. زور زدن بی فایده است، آنها سالهاست که دیده نمی شوند، آنها سالهاست که از سطرهای هرچه مطالبه و مبارزه است، پاک شده اند... خط خورده اند... برای این بچه ها چه تفاوتی می کند، کی رئیس جمهورشان شود، اصلا آنها هرگز نخواهند فهمید رئیس جمهور کشورشان کیست.. واقعیت زندگی" وحید"، ماشینی بود که در 10 سالگی در وسط اتوبانی، جانش را گرفت و فالهای وحید به رمضان رسید تا بعد از او چرخ اقتصاد خانه را با دستهای کوچکش بچرخاند .. واقعیت زندگی " کودکان کار"،ماندن زیر آفتاب است از صبح تا به شب یا سرخ شدن از سرما در خیابانهای بالای شهر.. محل ستاد بسیاری از کاندیدها... زیاد هم توقع گزافی نیست، زیاد لازم نیست موشکافی کنی برای دیدن این معضل، " کودکان کار"، را همه جا می توان دید. آنها حالا تبدیل شده اند به یکی از تصویرهای غیرقابل انکار شهرمان و باز حالا در میان این همه همهمه انتخاباتی، کسی نمی گوید که آقای نامزد محترم:" آیا تابحال این بچه ها را دیده ای؟، میدانی آنها از حق کودکی برخوردارند؟" می دانی حق آموزش و پرورش از ابتدایی ترین حقوقشان است؟، آقای نامزد، اگر رئیس جمهور شوید برای این یکی از بزرگترین معضلات کنونی جامعه ایران چه می کنید؟ آقای نامزد اصلا این بچه ها در کجای برنامه های شما قرار می گیرند؟ بعضی هایشان که ایرانی هم نیستند از سهام نفت چیزی عایدشان می شود؟، آقای نامزد، واقعیت زندگی این کودکان را حس می کنید؟ " تجاوز"، " ترس از مرگی فجیع" و آرزوهایی نه چندان بزرگ اما دست نیافتنی برایشان؟ نه.. سخن بیهوده ای، آنها به مانند تمام این سالها دیده نمی شوند.. هیچ کس برایشان برنامه ای ندارد.." کودکان کار" همچنان با دست های کبره بسته در کوره پزخانه ها آجر می پزند،مورد تجاوز قرار می گیرند، کتک می خورند، می میرند و کک کسی هم نمی گزد.. پی نوشت: داشتم فکر می کردم، که این همه بیانیه این روزها داده می شود، آما آیا فکر کرده ایم که پس کی می خواهیم به موضوع " کودکان" بپردازیم، آیا وقتش نرسیده که یک نفر بصراحت در مورد کنوانسیون حقوق کودک، منع کار کودکان، منع اعدام کودکان و همه آنچه این سالها فعالان حقوق کودک برایش حنجره پاره کرده اند، موضع گیری کند. آیا فقط یک بیانیه خشک و خالی هم، زیادمان بود؟ در روزهایی که به اذعان خود مسئولان، پدیده " کودک کار" یک معضل اجتماعی غیرقابل حل به نظر می رسد. پی نوشت:بعضی ترانه ها و موزیک ها،آدم را یاد کسانی می اندازد که دیگر نیستند یا قرار است نباشند. این روزها زیاد موزیک گوش می کنم و صدای همه درآمده است! این بیانیه کمیته گزارشگران حقوق بشر به مناسبت روز جهانی کودک است، بند به بند آن، پاسخگویی می طلبد!
آنچه از دست رفتنی است، بگذار از دست برود... گاهی تلاش برای حفظ برخی چیزها، تلاش بیهوده ای است.. آنها می روند، دیر یا زود و تنها تو هستی این میان که می شکنی... و شاید همین کافی است...
اپیزود اول- افتتاحیه ایستگاه مترو قلهک است و تو در میان کلی آدم شاخ، نشسته ای و بادی به غبغب انداخته، هی معرفی می شوی به این و آن، به سخنرانی قالیباف که می رسد میزنی بیرون، مردم جلو در ایستگاه صف کشیده اند تآ آدمهای کله گنده این تو را ببینند، همه با تعجب نگاهت می کنند. کسی اجازه داخل شدن ندارد. به جز عوامل دست اندرکار و مهندسین! اپیزود دوم- از سیدخندان تا سر معلم، پیاده می روی به دنبال یک مسجد، حالا در این مملکت یک مسجد پیدا نمی شود.. حالت اساسی گرفته است. میدانید برای چه دیگر! اپیزود سوم- وارد خیابان معلم که می شوی، صدای آژیر دو خودرو پلیس، توجهت را جلب می کند، قدم هایت را تندتر برمیداری که نکند قصد برخورد با خانواده ها را دارند، تندتر میروی که از قائله عقب نمانی، اما آنها رد می شوند، با کسی کاری ندارند. خانواده ها مثل هر روز ایستاده اند، مقابل دیوارهای کناری دادگاه، یکی دارد مصاحبه می گیرد، سلامی می کنی و احوال پرسی با چند نفری، یکی از زنان می گوید:" شوهرم کارگر روزمزد است، اگر زندانی باشد، پول اجاره را چطور بدهم، باید وسایلم را بریزم وسط خیابان"... آن یکی زن هم می گوید:" چطور زندگی کنیم اگر شوهرم آزاد نشود، حقوقش را که به من نمی دهند، ما باید چه کار کنیم با بی پولی." و شوهران این زنان، در روزی متعلق به خودشان، بازداشت شده اند. چرایش را حتما نیروی انتظامی و دیگران بهتر می دانند. اما این زنان نگران نان شبشان هستند. نگران بی پولی. نگران سرپناه. درست مثل شوهرانشان. اسم آزادیهای امروز را خوانده اند، خیلی ها نیستند و نامهایی هم آشناست. میگویند بچه ها را آورده اند دادگاه. اپیزود چهارم- آقای اولیایی را می بینم که با سرعت رد میشود از مقابلم، من هم دنبالش می کنم و گفتگویی و حرفی... پیگیر پرونده "پیمان فتاحی" است. او را ول نمی کنم، میرویم با هم به درب پشتی، دارند "پیمان فتاحی" را سوار ماشین می کنند با لباس زندان، زنش در فاصله ای دورتر در طرف دیگر خیابان ایستاده و با چشمهایشان به قولی " دوستت دارم ها" را فریاد می زنند. خدایی تاحالا چنین صحنه ای را ندیده بودم. این نگاهها، این حالت،عجیب بود و البته دردآور. پیمان را سوار ماشین می کنند و من تا مدتی پیگیر آنها هستم. اپیزود پنجم- برمیگردیم مقابل درب دادگاه، مشغول حرف زدنیم که مادر جلوه جواهری را می بینم، او می گوید که خبری از آزادی جلوه نیست و احتمال می دهد به خاطر فشار روی کاوه، جلوه را هم نگه داشته باشند. و باز در همین حین مادر محمدپورعبدالله را، تکیه داده به دیوار و رنگ به صورت ندارد، میروم جلو، سلامم از دهان بیرون نیامده، بغضش می ترکد و زار می زند، هی من دلیل و برهان می آورم، شانه هایش را می مالم، اولیایی حرف می زند، اما این مادر فقط اشک می ریزد. که پرونده محمد را فرستاده اند دادگاه و من را راه نمی دهند. " اولیایی" برایش حرف می زند تا آرام شود.کمی که بهتر شد،عزم رفتن می کند. اپیزود ششم- یکی از مادرها درحال دویدن است با چند ساندویچ و نوشابه، ما که نمی فهمیم موضوع چیست، اما دنبالش میدوم به خیابان پشتی، بقیه هم می آیند که وقتی بچه ها را انتقال می دهند به اوین، ببینیمشان. مادرعلیرضا فیروزی است، نام او در لیست آزادی های امروز است و آورده شده به دادگاه. اپیزود هفتم- در گیرو دار صحبت میان خانواده ها و ما و هر کسی که چیزی می گوید، زنی است که ناگهان می گوید پسر من را در روز دادگاهش گرفته اند، برمیگردم و می پرسم " علی کلایی؟"... این زن مادر علی کلایی است، و هم ما را آشنا می بیند با پسرش، بغضش می ترکد و اشکهایش به پهنای صورتش پایین می آید و من و آن دوست دیگر، چشمهایمان نم می شود. می گوید که دادگاه زیر حرفش زده و اصلا وثیقه نمیگیرد دیگر.. بی تاب است و خواهان آزادی پسرش. اپیزود هشتم- همه می روند به سمت اتوبوس زندانی ها، سه دختر اول سوار می شوند با همان چادرهای کذایی زندان و بعد بچه های ما هستند- بچه های پارک لاله... ساندویچ و نوشابه ها از پنجره به دستشان می رسد و هرکدام در میان جمع می گردند به دنبال آشناهایشان.. پسری را می بینم که در پارک لاله در برابرم تا حد مرگ کتکش زده بودند، و علیرضا فیروزی، که دستی تکان می دهیم و خنده ای که یعنی ما هستیم این بیرون پشتتان و می روند به زندان اوین تا عصر آزاد شوند. مادر علی کلایی، داد می زند" علی کلایی باشماست؟" و کسی جوابش را نمی دهد. اپیزود نهم- مردی است که از کارکنان دادگاه انقلاب است و چند لحظه قبل، بحثی کوچک میانمان درگرفته بود و حالا می گوید، ببین چه آدم خوبی هستم، که صدایتان کردم وقتی داشتند بچه ها را می بردند، من میگویم که حق ماست که ببینیمشان و او می گوید که برای من مسئولیت دارد.. انتهای بحث هم می رسد به اینکه، پیرمرد من را برای پسرش بگیرد! و چندبار می پرسد که ازدواج کردی؟! اپیزود دهم- ماشینی کنار خیابان ایستاده است و مادر علی می پرسد که آیا ماشین زندان اوین هستند؟ بحثی میان کمک راننده و مادر علی در میگرد، او معتقد است که مملکت قانون دارد و این بچه هایی که زندانی شده اند حتما قانون را زیر پا گذاشته اند.. و چند بار می گوید، خانم 209 دیگر آخر زندان است، کسی را الکی اون تو نمی برند و من می گویم که چرا آقا، اتفاقا همه را الکی می برند اون تو.. و هی از مخوف بودن 209 برای مادر علی می گوید و ما هی می گوییم که اینطورها هم نیست! اپیزود یازدهم- حالا دیگر باید بازگشت به سرکار، هنوز عده ای در برابر دادگاهند، و تو سرکارت را پیچانده ای و آمده ای اینجا، هنوز هم مسجدی پیدا نکردی و تمام این مدت، این درد و ناراحتی را تحمل کردی!
یکم- اصولا اینجور وقت ها آدم دلش می خواهد بگوید " ای .... ملتی که سال تا سال هم کتاب نمیخونند و حالا از سر و کول هم در نمایشگاه کتاب بالا می روند. و مصیبتش برای مایی است که از بد حادثه مسیرمان هر روز ایستگاه مترو شهید بهشتی است و آن وقت وقتی میان سیل جمعیت، احساس خفگی و له شدگی به تو دست می دهد. مدام زیر لب می گویی" ......." دوم- رکسانا صابری آزاد شد و از آزادیش بی نهایت خوشحالم. اما از آنچه بیشتر احساس خرسندی می کنم، حقارتی است که دستگاه اطلاعاتی ایران و دادگاه انقلاب در جریان این پرونده متحمل شد. 8 سال حکم تعزیری در کمتر از یک ماه به 2 سال حبس تعلیقی تبدیل می شود. فکرش را بکنید در بهترین حالتش برای هر کس دیگری که بود، این حکم مثلا به 4 سال حبس تعزیری تبدیل می شد. اما وزارت اطلاعات ایران و دستگاه قضایی، تحقیر شد. اینجا دیگر، اعمال غیرقانونی، نگهداری غیرقانونی در بند 209، بازجویی و همه و همه نتوانست کاری از پیش ببرد. وزارت اطلاعات ناچار شد، عقب نشینی کند و این یعنی، می شود با فشاررسانه ای و جهانی، مانع از زندانی شدن افرادی شد. می شود عالیه اقدام دوست را بیرون آورد از زندان، می شود به جای دستبد و زندان بر دستان کارگران بوسه زد. می شود دیگر بند 209 یا 2 الف و یا هرجای دیگری اینچنین را نداشت. می شود اگر همه بخواهیم، سایر دوستانمان را هم از زندان آزاد کنیم. و وزارت اطلاعات، داغ این حقارت را برای همیشه بر پیشانی اش خواهد داشت. سوم- علی کلایی را بازداشت کرده اند. درحالی که رفته بود در دادگاه انقلاب برای رسیدگی به پرونده اش. به دلایلی که نمیدانم چیست، در بند 209 است برای پاسخ دادن چند سوال که البته حتما می بایست در آنجا پرسیده می شد و چرایش را نمی دانیم! حالا قرار است آزاد شود و وثیقه ندارد.... چهارم- بازداشتی های روز جهانی کارگر همچنان در زندانند و در این میان چند نفری هنوز تماس نگرفتند. حتما لازم نیست بگویم که بازداشت آنها غیرقانونی بوده. ضرب و شتم شدیدشان در حین بازداشت غیرقانونی بوده- نگهداری بی دلیلشان در زندان اوین غیرقانونی است و عدم اجازه برای تماس با خانواده هم غیرقانونی است. پنجم- وقتی سگی هار شود، پاچه همه را می گیرد. و این چنین است الان!
جمعه روز بدی بود خواب نبوده ای که بیدار شوی، حقیقت دارد، صدای بغض آلود خرمشاهی می گوید چیزی که شنیده ای حقیقت دارد.. و تو یادت می افتد به نامه ای که دو سال پیش تحویل پدرش دادی تا برساند به دلارا، که " مطمئن باش، نمی گذاریم اعدام شوی" و حالا دیگر دلارا نیست.. به قول دوستی، چیزی از زیبایی های دنیا کم شد.. و بعدازظهر، بدنهایی را میبینی که زیر مشت و لگد مأموران له می شوند، وسربازی که فکر می کند هر چه بیشتر لگد بزند، جایش در بهشت بیشتر است.. دختری که وسط میدان کشیده می شود.. زنی که داد می زند، آقا من یک معلمم، رهایم کنید... موهای سر پسری که کنده می شود در میان دستهای یک مرد ریشوی پیراهن سفید.. بدنهایی که لخت است و قرمز و ملتهب.. و چشمهایت که به اشک نشسته است از گاز فلفل و فندک را میگیری جلوی صورت دختری که آمده بود با خانواده به پارک روز جمعه و حالا از شدت اسپریی که به صورتش زده اند، نفسش بند آمده... و دوستانی که یکی یکی می فهمی در جمع بازداشتی ها هستند.. جمعه روز بدی بود... پی نوشت: ویژه نامه روز جهانی کارگر را حتما ببینید. و این بار کم کار بوده ام البته و تنها یک گزارش نصفه و نیمه " زنان در بازار کار ایران"
دیدن این مادر، از آن لحظه هایی برایت درست می کند، که استیصال سرتاپایت را می گیرد.هی می گوید، جمله ای که بارها شنیده ای و او هم می گوید، یک جور حس سنگینی داری روی شانه هایت، وقتی بعد از خدایی که نمی شناسیش، می شوی آخرین امید کسی و آنقدر کوچکی و ناتوان، که نمی توانی به این زن بگویی که قادر نیستی کاری کنی.. قادر نیستی، امیدش باشی بعد از خدایش.. محمدپورعبدالله را دوباره برده اند 209، که خراب می شود روزی آخر به حتم! از آه دل همین مادرانی که صورتشان، خیس می شود از دوری فرزند، و با پشت دست در شلوغی میدان انقلاب پاکش می کنند، تا کسی نفهمد، عمق درماندگی و نگرانیشان را.. می گوید، بنویس حتما که من تا آخر پشت سر محمدم ایستاده ام. می گوید اگر این بار دادگاه انقلاب جوابی ندهد، قسم می خورم که خودم را می کشم و من هی میروم بالا و پایین که اینقدر مصمم نباشد روی این تصمیمش، که منصرفش کنم از انجام چنین کاری که میدانم از او بر می آید، هی برایش داستان می بافم و از مقاومت می گویم و دلخوشی محمد به او در تمام لحظه های سخت سلول انفرادی، که اگر او نباشد، محمد نیست می شود تا پایان عمر.. حالا هی برای این مادر از لزوم مقاومت بگویید، اما وقتی می گوید که محمد را کتک زده بودند و پایین تنه اش، کبود و زخمی و له شده بود و بعد چیزی در چشمانش می لرزد، دیگر هیچ حدیثی نداری برای گفتن. هیچ .. محمدپورعبدالله را بهمن ماه گرفتند، اواخر سال، درحالی که مادرش امید به آزادیش داشت، او را به شدت کتک زدند و بعد منتقل کردند به زندان قزل حصار، 48 ساعت در قرنطینه، میان 150 معتاد و مجرم. محمد به مادرش می گوید:" نمیدانی در آن 48 ساعت لعنتی چه بر من گذشت!" حالا دوباره بعد از 1 ماه بردنش به دادگاه که امضا کند پای ناکرده هایش را و محمد زیر بار نمی رود که به امضایی، بپذیرد تمام مهملات پرونده را و قاضی دوباره دستور می دهد که ببریدش 209، شاید دوباره یادش آید آنچه کرده ! و مادر محمد، حالا در شلوغی میدانی به وسعت انقلابی که کرده است، ایستاده و کمک طلب می کند. از مایی که گمان می کند می توانیم کاری کنیم برای آزادی پسرش. حالا مجبوری حرفهایی بزنی که شاید خودت زیاد معتقد نباشی به درستیشان، اما گاهی باید گفت.. هر چند نادرست. محمد آزاد می شود، یک ماه دیرتر یا زودتر، اما بلاخره می آید بیرون از آن زندان لعنتی و آنچه کمک می کند به صبر کردنش، مثقاومت توست، مادر! پس بمان، سلامت و همینطور محکم.. آزادش می کنیم بلاخره.. من حتم دارم.. آرامتر می شود.. جملات هی در ذهنت تاب می خورد... هی یک نفر می خندد.. مسخره ات می کند.. بعد زیر لب می گویی:" آزادت می کنیم" حالا یقین داری که می توانی پی نوشت: محمد پورعبدالله را دریابیم..
وحید 10 فال داشت، 4 تای آن را فروخت، حالا وحید چند فال دارد؟ حالا دیگر وحید فال ندارد، همه فال هایش را زیر لاستیکهای یک ماشین، در اتوبانی جا گذاشت... فال هایی به قیمت زندگی اش..در سیزده بدری که برایش مفهومی از سبزی نداشت.. وحید رفته بود بیرون تا در شلوغی پارک ها و خیابان ها برای جشن طبیعت، فال بیشتری بفروشد.. تا از شنبه دوباره برگردد سر کلاس درس.. باز اخراج شود از کلاس و باز پشت در بنشیند به کتاب داستان خواندن و هی داد بزنی که وحید نکن فلان کار را و اوهم هی جواب دهد که برو بابا.. نرگس که خبر را آورد، گفت:" فال هایش را که فروخت، می خواست از اتوبان رد شود، که یک ماشین، تکه تکه اش کرد.." از همان ماشین هایی که هر روز از کنارش رد می شد و وحید با التماس می خواست تا فالش را بخرند. همیشه اینجور وقت ها، آدم یادش می افتد به تمام خاطرات.. 4 ماه، 120 روز و ساعتها خاطره.. که هی من داد بزنم که وحید بشین سرجات.. وحید کی گفت بلند شی.. و هر چه می کنم، تصویر پاهای برهنه ات در میان دمپایی های زهوار در رفته، در سرمای زمستان از برابرم پاک نمی شود،.. پسرم، وحیدم.. حالا نامه ات مقابلم است که برایم از آرزوهایت نوشته بودی که دوست دارم دوباره ، خاله شیوا معلم ما شود .. که دوست داری در آینده پلیس شوی و خانه بزرگ داشته باشی.. اما این دنیای لعنتی ، خیلی چیزها را از ما میگیرد، من هم دوست داشتم پلیس شوم عزیز دلم.. از همان بچگی.. اما بزرگ تر که شدم، دیدم همه چیز به همان قشنگی که من تصور می کنم، نیست.. فهمیدم که اینجا در این مملکت نمی توان پلیس بود با آن آرمانی که من در نظر داشتم برای خدمت.. تو اما بزرگ تر نشدی، وحیدم..تا ببینی، این زمانه کثیف، چه درسهایی یادت می دهد، میان آرزوهایت، با فال هایت، ماندی و رفتی.. و حالا من مانده ام ، با دنیایی بدون تو.. می گویند به آنهایی که هستند فکر کنم.. اما مگر می شود، آدم فراموش کند بخشی از گذشته اش را.. که هر یک نفری که می میرد، بخشی از زندگی مشترک آدم را با خود می برد و تو بخشی از بهترینش را برده ای.. وحیدم.. حالا که این ها را می نویسم، هنوز باور آنچه اتفاق افتاده است سخت است.. غلام صبح زنگ زد و گفت که اعلامیه ات را دیده است و من ناچارم باور کنم که تودیگر نیستی.. این رسم زندگی است.. گاهی باید چیزهایی را باور کنی ، حتی اگر نخواهی و نتوانی.. و من باید باور کنم، تو دیگر نیستی تا با پاهای برهنه روی کف پوشهای ته پارک بدوی و من هی داد بزنم که وحید پاهایت کثیف می شود و تو عین خیالت نباشد... نمیدانم اینجور وقت ها آدم ها برای تنهایی خودشان است که گریه می کنند یا از ضعف است یا چیز دیگر.. از هر چه هست من ناتوانم به مقابله.. حالا عکس ها را نگاه می کنم.. یک نفر کم شده.. یک نفر نیست.. و نمیدانم، بازهم تصاویر توی عکس کمتر می شود یا نه؟ تو رفته ای پسر، یک نفر کمتر.. یک کودک کار کمتر.. شاید چهره شهرمان زیباتر شود.. نه.. اصلا مگر میان این همه بچه، که صبح تا شب، در این خیابان ها می چرخند، کسی می فهمد که تو نیستی، تو کم شده ای از چهره این شهر.. با بدن تکه تکه شده زیر لاستیکهای ماشین.. اصلا مگر به جایی بر می خورد نبودنت.. فقط من هی باید هر روز، عکس ها را دوباره و چندباره مرور کنم و باور کنم که تو دیگر مرده ای.. وحیدم.. دنیای فردا؛ دنیای بی رحم تری بود، بخواب آرام.. حالا دیگر در سرمای زمستان، پاهایت از سرما کرخت نمی شود.. دیگر مجبور نیستی التماس کنی به کسی برای خریدن فالهایت.. دیگر کتک نمی خوری و نمی بینم که ساق پایت را گرفته ای و از درد می پیچی به خودت.. بخواب پسرم.. دنیای بدون تو، دنیای کثیف تری است.. اما تو نمان در این حجم کثافت روزگار اینجا هم برایش نوشته اند..مرگ وحید شریفی کودک کار 9 ساله نادر هم در اینجا و خبری در اینجا با عنوان مرگ یک کودک کار و همین خبر در روزنامه سرمایه با عنوان " یکی از 218 میلیون کودک کار جهان در ایران کشته شد"
بازی نابرابری است... امیدرضا.. حقوق بشری که مداست این روزها... بازی نابرابر.. که رفاقت ها را دارد از بین می برد.. برای حقوق بشر؟ اسم؟ قدرت؟ یا هیچ... بوی نفرت می آید.. این فتیله دارد به انتها می رسد... دلم می خواهد، خیلی دلم می خواهد بگویم: ما فلنگ را بستیم و رفتیم، شما بمانید و این کثافت ها.. امیدرضا... بی ربط: این کتاب را آن موقع ها، پیش ترها، دوستی داد، یادم است، گفت : وقتی بخوانیش، برایت میشود عین حافظ، هیچ وقت کلماتش، سطرهایش کهنه نمی شود، هیچ وقت به انتها نمی رسد.. باور نکردم آن موقع، شاید در دلم چیزی هم گفته باشم.. اما راست گفت.. عجیب آرامم می کند کلماتش در نکبت چنین روزهایی... راست می گفت، شد حافظ برایم " باردیگر شهری که دوست می داشتم"
تبلیغات