جمعه روز بدی بود خواب نبوده ای که بیدار شوی، حقیقت دارد، صدای بغض آلود خرمشاهی می گوید چیزی که شنیده ای حقیقت دارد.. و تو یادت می افتد به نامه ای که دو سال پیش تحویل پدرش دادی تا برساند به دلارا، که " مطمئن باش، نمی گذاریم اعدام شوی" و حالا دیگر دلارا نیست.. به قول دوستی، چیزی از زیبایی های دنیا کم شد.. و بعدازظهر، بدنهایی را میبینی که زیر مشت و لگد مأموران له می شوند، وسربازی که فکر می کند هر چه بیشتر لگد بزند، جایش در بهشت بیشتر است.. دختری که وسط میدان کشیده می شود.. زنی که داد می زند، آقا من یک معلمم، رهایم کنید... موهای سر پسری که کنده می شود در میان دستهای یک مرد ریشوی پیراهن سفید.. بدنهایی که لخت است و قرمز و ملتهب.. و چشمهایت که به اشک نشسته است از گاز فلفل و فندک را میگیری جلوی صورت دختری که آمده بود با خانواده به پارک روز جمعه و حالا از شدت اسپریی که به صورتش زده اند، نفسش بند آمده... و دوستانی که یکی یکی می فهمی در جمع بازداشتی ها هستند.. جمعه روز بدی بود... پی نوشت: ویژه نامه روز جهانی کارگر را حتما ببینید. و این بار کم کار بوده ام البته و تنها یک گزارش نصفه و نیمه " زنان در بازار کار ایران"
تبلیغات